!Horrible man
#تک_پارتی
#هیونجین
همانطور که قطرات خون را همانند خاک روی لباس کنار میزد، به سمت جسم بی جان مرد رفت.
به آرامی دستانش را روی زخم مرد فشرد ، مرد از درد ناله ای کرد .
/اه..ت..تو کی هستی ع..عوضی؟
پوزخندی زد ، بار دیگر انگشتانش را محکم تر بر زخم مرد فشرد به طوری که خون، همچو فواره ای از آب درحال ریختن بود.
_ پا تو رو دم شیر گذاشتی! پس منم قلمش کردم!
همانطور که خون روی صورت بی نقص اش را از بین میبرد،با افتادن اسم “My Darling “ صدایش را صاف کرده و جواب داد.
_چیزی شده عزیزم؟
+هیون کجا موندی پس ؟
_۵ دقیقه دیگه اونجام .
و قطع کرد و به سمت مرد ترسیده رفت .
_میدونی…تو..نباید نگاش میکردی…
با اسلحه اش تیر دیگری به پهلو مرد زد و خندید.
به سمت کمپی بزرگ در گوشه آن اتاق بزرگ رفت و در آن را باز کرد
/م..میخوای چ..چیکار کنی؟
دستکش های بوکس اش را گذاشت و به سمت مرد رفت .
_نمیخواستم این کا رو کنم ولی … هر لحظه فکر اینکه چجور یبا اون چشم های کثیفت نگاهش کردی،روانیم میکنه!
و شروع به زدن مشت های پی در پی به صورت مرد کرد ، تمام خشمش را در صورت آن مرد خالی کرد.
.
.
۲۰مین بعد”
دست از مشت زدن برداشت ، صورت مرد را از رنگ سفید به بنفش تغییر داده بود .
از گوشه لب و دماغ مرد خون زیادی می آمد ، و در آخرین نفس هایش ضربه ای خورد که دردش قابل وصف نبود !
مرد چاقو بزرگی که در دست داشت را بدون هیچ رحمی بر قلب مرد فرو کرد و پس از ۵ ثانیه در آورد .
و همانطور که پیراهن سفیدش که اکنون غرق در خون بود را در میاورد زمزمه کرد :
_شانس آوردی نمیدونه من مافیام،وگرنه خیالم جمع تر بود و به بدترین شکل ممکن میکشتمت!مردک هول!
پس از پوشیدن لباس جدید و زدن ادکلن مردانه اش برای از بین بردن بوی خون، به سمت جسم بدون تحرک مرد رفت و نشست .
_اییی خدا!از نصف قدرتم هم استفاده نکردم چقدر نازک نارنجی بود!
پوزخندی زد و به سمت ماشینش راه افتاد…
#هیونجین
همانطور که قطرات خون را همانند خاک روی لباس کنار میزد، به سمت جسم بی جان مرد رفت.
به آرامی دستانش را روی زخم مرد فشرد ، مرد از درد ناله ای کرد .
/اه..ت..تو کی هستی ع..عوضی؟
پوزخندی زد ، بار دیگر انگشتانش را محکم تر بر زخم مرد فشرد به طوری که خون، همچو فواره ای از آب درحال ریختن بود.
_ پا تو رو دم شیر گذاشتی! پس منم قلمش کردم!
همانطور که خون روی صورت بی نقص اش را از بین میبرد،با افتادن اسم “My Darling “ صدایش را صاف کرده و جواب داد.
_چیزی شده عزیزم؟
+هیون کجا موندی پس ؟
_۵ دقیقه دیگه اونجام .
و قطع کرد و به سمت مرد ترسیده رفت .
_میدونی…تو..نباید نگاش میکردی…
با اسلحه اش تیر دیگری به پهلو مرد زد و خندید.
به سمت کمپی بزرگ در گوشه آن اتاق بزرگ رفت و در آن را باز کرد
/م..میخوای چ..چیکار کنی؟
دستکش های بوکس اش را گذاشت و به سمت مرد رفت .
_نمیخواستم این کا رو کنم ولی … هر لحظه فکر اینکه چجور یبا اون چشم های کثیفت نگاهش کردی،روانیم میکنه!
و شروع به زدن مشت های پی در پی به صورت مرد کرد ، تمام خشمش را در صورت آن مرد خالی کرد.
.
.
۲۰مین بعد”
دست از مشت زدن برداشت ، صورت مرد را از رنگ سفید به بنفش تغییر داده بود .
از گوشه لب و دماغ مرد خون زیادی می آمد ، و در آخرین نفس هایش ضربه ای خورد که دردش قابل وصف نبود !
مرد چاقو بزرگی که در دست داشت را بدون هیچ رحمی بر قلب مرد فرو کرد و پس از ۵ ثانیه در آورد .
و همانطور که پیراهن سفیدش که اکنون غرق در خون بود را در میاورد زمزمه کرد :
_شانس آوردی نمیدونه من مافیام،وگرنه خیالم جمع تر بود و به بدترین شکل ممکن میکشتمت!مردک هول!
پس از پوشیدن لباس جدید و زدن ادکلن مردانه اش برای از بین بردن بوی خون، به سمت جسم بدون تحرک مرد رفت و نشست .
_اییی خدا!از نصف قدرتم هم استفاده نکردم چقدر نازک نارنجی بود!
پوزخندی زد و به سمت ماشینش راه افتاد…
- ۹۱۵
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط